مرتضى راوندى
621
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
صبح جمعه ، دستمال بستهء ناهار را برمىدارم و راه مىافتم . گاهى صد و پنجاه نفر هم بيشتر هستيم . بيشترشان دوچرخه دارند . جلو يكىشان سوار مىشوم . از شهر مىرويم بيرون . مىرانيم تا نزديك يكى از دهكدهها . مثلا « شكار » يا « دغاغله » و يا « زرگان » رو سبزهها بساطمان را پهن مىكنيم . سايهء درختان خوش است . بوى سبزهها خوش است . تخممرغ بازى مىكنيم . بين شصت نفر ، قهرمان مىشوم . تشويقم مىكنند . پر مىكشم . تو پوست خود نمىگنجم . رو دستهاشان بلندم مىكنند . بچهها ، دستهدسته دور همديگر مىنشينند به اختلاط كردن . به حرفهاشان گوش مىدهم . دوستان تازهاى پيدا مىكنم . از حرفها خوشم مىآيد . مثل اينست كه سالهاى سال ، اين حرفها تو دلم تل انبار شده و نتوانستهام بريزمشان بيرون . سبك مىشوم . ظهر كه مىشود دور همديگر مىنشينيم . غذاها را روهم مىريزيم ، بعد ، قسمت مىكنيم . مىبينيم ، همراه يك لقمه از نيمرويى كه بردهام ده جور ديگر غذا نصيبم مىشود . از هركدام يك لقمه . بعد ، چاى مىخوريم . بعد ، بعضى از بچهها كه از ما بزرگترند و سرشان بيشتر تو كار است راه مىافتند تو دهات مجاور ، تو مزارع و تو باغستانها و بنا مىكنند با روستائيان حرف زدن . به حرفهاشان گوش مىدهم . از زمين حرف مىزنند كه روستايى بايد به نفع ارباب رويش جان بكند . از سهم زارع حرف مىزنند كه سالانه بهقدر بخور و نميرى هم نيست . از بچههاى دهاتى حرف مىزنند كه مدرسه ندارند . از بهداشت و دوا و درمان و تقسيم املاك حرف مىزنند . غروب كه مىشود ، دستهجمعى راه مىافتيم بهطرف شهر . شب به خانه مىرسيم . شاد و سرخوشم . تا خواب به چشمم بيايد به حرفهايى كه شنيدهام فكر مىكنم . « خالد ، فردا ساعت ده صبح بيا ميدون مجسمه . » تك سرما شكسته است . گاهى آسمان پوشيده از ابر مىشود ، اما نمىبارد . آفتاب اسفند ماه داغ است ، باد ، سوز ندارد . كارون سيلابى شده است . بوى بهار مىآيد . ميدان مجسمه دارد شلوغ مىشود . دستهدسته آدمها ، از دهانهء خيابانها سرازير مىشوند و تو ميدان مجسمه هوا آفتابى است . همچنين كه آدمها تو ميدان مجسمه زياد شوند ، مغازهداران بنا مىكنند به پائين كشيدن كركرهها . حالا ديگر حساب دستشان است . اگر شلوغ شود و اگر در گوشهاى از ميدان حادثهاى رخ بدهد ، احتمال شكستن شيشهها زياد است . دهانهء پل سفيد بسته شده است . جماعت ، راه اتوموبيلها را بستهاند . اتوموبيلها ، همه باهم بوق مىزنند . ميدان غلغلهء روم شده است . شفق را مىبينم كه با شانهها ، از لابلاى مردم راه باز مىكند و مىرود بهطرف دهانهء پل . پشتسرش يك كارگر تنومند سيه چرده